امروز : پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ - 2018 January 18
۱۴:۵۵
کد خبر: ۴۳۳۳
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۳ - ۰۹:۱۸
تعداد بازدید: ۹۵۸
خاطرات ۸سال دفاع مقدس؛
هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه‌ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند ساکت بود.
فرمانده‌ای که بدون اجازه نماز نخواندبه­گزارش«.مدّاح.نیوز.»؛ خاطرات ۸سال دفاع مقدس و بازگو کردن گوشه ای از سیره عملی فرماندهان دفاع مقدس همچون گنجینه ای ارزشمند برای نه تنها نسل های آینده بلکه در جامعه برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در برابر هجمه های ضدفرهنگی دشمن نقش بسزایی داشته و همچنین هدایت کننده نسل های جوان در این برهه از زمان است.

خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند و هرکدام گوشه ای رفته و خواب آرام سرشان را در آغوش گرفته،ساکت بود که ناگهان صدای بلمی سکوت هور را شکست.

وقتی بلم به نزدیکی ساحل رسید سریع پایین پرید و به کمک دستش گفت بلم را با طناب محکم ببند.

آستین های دستش را بالا زد و وضو گرفت به سمت چادر ها رفت به اولین چادر که رسید با صدایی آرام یا الله گفت و از رزمنده هایی که در آن بودند اجازه گرفت که می توانم در گوشه ای از این چادر نماز بخوانم .که رزمنده ها گفتند می خواهی فانوس روشن کنی ،ما خسته ایم برو چادر دیگر.

عذرخواهی کرد و از چادر بیرون رفت.کمی آن طرف از تمامی چادرها روی زمین، سنگریزه ها را کنار زد ، پوتین هایش را درآورد و شروع کرد به نماز خواندن الله اکبر ...

کمک دست هم بعد از بستن بلم به سمت چادرها امد . چادر اولی را کنار زد و گفت:شما حاجی را ندید ؟،بچه ها گفتند: حاجی کیه؟! گفت: فرمانده بصیر!

گفتند: نه

دوباره گفت: آیا کسی نیامد اینجا برای نماز خواندن ؟

که بچه ها انگاری که آب سردی در همان حال خستگی برسرشان پاشیده باشد سراسیمه از جا بلند شدند و گفتند او حاج بصیر فرمانده لشکر بود؟که کمک دست حاجی گفت: چطور؟

گفتند:یک مردی آمد و اجازه خواست که اینجا نماز بخواند که گفتیم ما خسته هستیم و فانوس را روشن نکن ،عذر خواهی کرد و رفت.

کمک دست حاجی تا از چادر خارج شود بچه ها از چادر بسرعت بیرون آمدند و برای پیدا کردن حاجی به هر چادری سرمی زدند که بالاخره فرمانده را پیدا کردند.دل توی دلشان نبود که نکند توبیخ شوند و یا حاجی به آنها برخوردی داشته باشد.

وقتی بچه ها کنار حاجی که روی زمین نشسته بود و ذکر می گفت جمع شدند، گفت:چه شده؟ بچه که سرشان پایین بود گفتند: حاجی ما را ببخشید ما نمی دانستیم که ...حاجی حرفشان را قطع کرد و گفت :من رزمنده هایی مثل شما میخواهم که صادقانه چیزی را طلب می کنند. این حق شما بوده گرچه نمی توانم همه خواسته هایتان را برآورده کنم و از روی شما شرمنده ام.بروید و استراحت کنید که روز سختی در پیش داریم.

هورالعظیم منطقه ای مردابی در جنوب غرب کشور است از چزابه تا سمت جنوب و منطقه طلائیه قریب به ۱۰۰ کیلومتر طول و عرضش از ۸ تا ۱۸ کیلومتر و عمق آن نیز از نیم متر تا هشت متر می رسد. منطقه ای که در جنگ هشت سال دفاع مقدس در اکثر عملیاتهایی همچون بدر،خیر و الفجر مقدماتی و ...نقش مهمی داشت.
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین